تبليغاتX
^کوچووولوی بزرگ^

و اما لذتي كه در مردم آزارايست

والا مردم كه چه عرض كنم ولي وختي مسئولان مدرسه از شدت عصبانيت سرخ و سفيد و آبي ميشن ما كيــــــــف مي كنيم

مثلا : وختي سر صف ميگن راهنمايي و دبيرستانا با هم شعر " اي شهيد در خون خفته و اينا " رو بخونيد همه ساكت ميشيم ..ميگن نخونيد خيللللللي هماهنگ و درجه يك شروع به خواندن مي كنيم

ميگن راهنمايي و دبيرستان چرا هماهنگ نمي خونين ؟؟همه يك صدا ميگيم : بابا راهنماييا بي شعورن ..بچن حاليشون نيس

ميگن راهنمايي و دبيرستانا جداگانه بخونيد . نوبت دبيرستانا همه سكوت اختيار مي كنيم فقط هز از گاهي يك بيت مي خونيم كه بدووونن صداي رسا و شيوا دلنشين يعني چي !!؟ وختيم نوبت راهنمايي هاي بيچاره مي رسه قرار مي زاريم قاطي پاتي شعرو بخونيم

آخرشم فيلمي كه قرار بود به اداره بفرستن خراب ميشه و به سلامتي دوستان دل ما خنــــــــك

خير سرشون مسابقه سوال برگزار ميشه تا طرف غلط جواب ميده همه شروع مي كنيم : دلمو شيكوندي برو حالشو ببر

اونـــــــــا از انقلاب ميگن و شهيدان ما دس مي زنيم و : دودورو دودووووووووووود تراكتور 

اونا ميگن صلوات  .. ما ميگيم : يل ياتار طوفان ياتار ياتماز تراختور بايراقي

اونا هيچي نميگن .. ما ميـــــــــگيم : الـــــــــــــــــــــــــله اكبر

الله اكبر به ياد .. !! اندكي صبـــــر سحر نزديك است

شديدا داشت خوش مي گذش كه يكي از بچه ها اومد گف دارن كيفا رو مي گردن

من و سميرا يه نگاهي به هم كرديم .. از آنجايي كه اصولا تو زمينه هاي خلاف ملاف زياد دستي نداريم اولش خيالم راحت بود كه يهو يادم افتاد : يك دانه فلش با محتويات سياسي اندرون كيفم مي باشد .. اونم درست توي جيب جلوييش

دوستان تيره تار شدند .. ديگه كارم تمام !! يعني كافي بود ببيننش جد و ابادمو مياوردن جلو چشام بعد مي بردن :دي

مهتا هم سي ديه فيلم داش تو كيفش

نميدونسم بخندم يا بشينم گريه كنم ! اگه كلاس ما رو تا اون موقع گشته باشن چي؟؟ واي بيچاره بابام !! دانش آموز ستاره دار .. فك كن !!؟

داشتم به اون لحظه فك مي كردم كه ديگه نباشم .. يا باشم تو زندان اوين !! چهره ي شيرين اعتراف گيراي عزيز

يوهو ديدم مهتا رف تو ساختمون منم بدو دنبــــــــــالش .. رفتيم و ديديم كه عزيزان جست و جو گر در كلاس بغليه ما هسن ..فلش و سي دي رو ورداشتيم و برديم طبقه بالا جاسازي كنيم

سي دي رو پشت پانل ..فلشم گذاشتيم پشت جا كفشيه سايت ..با خيــــــال راحت برگشتيم حياط

يك سوال : اينجا ايران .. ادعامون اينه كه كشورمون اسلاميه ! كجاي اسلام اين اجازه رو به مثلا مسلمونا دادن كه كيفاي خصووصيه مردمو بگردن ؟؟ اونم دور از چشمش ! اگه خيلي آدمين طرفو صدا كنين بگيد كيفتو باز كن ببينم ! نع اينكه دزدكي برين تو كلاس و.......... !!؟

خوشبختانه كلاس ما رو بررسي نكردن ولي تو كلاساي اول دبيرستانيا يكي از بچه ها عكس داداششو گذاشته بوده تو كيف پولش ..اومدن تيكه پاره كردن !! پس فردا ميان ميگن داداشم نامحرمه ..هيچي از اينا بعيد نيس ..هيــــــــــچي





تاريـــــــخ سه شنبه بیستم بهمن 1388ثــاعت23:4 با انگشتانه جـــــــــــــــــوجو

من با يه جعبه دستي بزرگ خال خالي در خيابان قدم مي گذارم

حرفاي همشيره تو ذهنم مرور ميشه : يــــــــــــــعني چي تهايي با اين جعبه مي خوان برين بيروون ؟؟ اون چه وضعه شالته ؟؟ درسش كن بينم .. كاش حداقل سميرا ميومد .. اين وخت عصرم كه خودت مي دوني خيابونا چه وضعيه ..اونم اين موقه ي سال همه فك مي كنن داري كادو ولنتاين مي بري .. !!! ما آبــــــــــرو داريما

داشتم به اين فك مي كردم كه خواهرم ملت كه گرگ نيسن ! انقد بد بين نباش.. منم كه ديگه بــــــــــــــ‍زرگ شدم .. به وختش شوهرم مي دادين الان دست بچه هامو مي گرفتم باهام مي رفتيم بيرون.. صداي بوقي در كوچه مان پيچيد . همه برگشته نگاهي به من و ماشين انداختند ..منم سرعتمو بالاتر بردم .. قدم ها را وسيع تر برداشتم ..بوووق تكرار شد .. آهـــــــــــــــــــــــاي دختر خانوم

من در دل وامانده ام : غــــــــــــلط كردم .. آخه به كدامين گناه ؟؟ وااااااي خدا

صداي آهنگ آذري و ديم دارا ديدامش كل كوچه رو گذاشته رو سرش .. دوباره تكرار ميشه : هـــــي دختر خانوم شماره بدم

اين بار دقت كردم ديدم اي خاك بر سر چقد آشناس صداي طرف .. تازه دختروونش .. سر خود را به به طرف ماشين متمايل كرده و ديديم ها ها هوووووووو !!‌هنگــــــــامه ي خودمووونه باباااااا 

رفتيم جلو قبل از اينكه به مامانش و هديه سلام بدم داشتم هنگامه رو كه اين دفه داش آذري مي رقصيدو ارشاد مي كردم : هنگاممه تو رو خدا صاف وايسا دختر .. نكن اين كارا رو .. مردم ارن نيگا مي كنن .. هنـــــــــگامه جوونه من بس كن

بعد هم رفتيم نزد مهتا كه با اون بريم خونه فوروغ اينا كه كاااادوي تفلشو تقديم كنيم ..يه كم تاخير داشتا ! حدود 4 ماه :دي

همي جوري خوش و بش كنان داشتيم مي رفتيم

مهتا : كووجا داريم ميريم ؟

من : خونه خاله من ! خونه فوروغ اينا ديگه

مهتا : خونه اونا رو كه گذشتيـــــــــــم

حالا فك كن يه خيابونو دووووووباره رفتيم اونوري

از آنجايي كه ما دختراني سر به زير و خوبي هسيم رفتيم دم در خونه فوروغ اينا زنگ در را نواختيم و منتظر شديم بگه كيه و ما بگيم : خانم جام اين همسايه رو يه روتونيم نذري آوريديم ..بماند كه ضــــــــــــــــايع شديم و فوروغ جان چون تهنا بودند در خانه.. كلا در را باز نكردند تا اينـــــــــكه مجبور شديم اعلام هويت كنيم

اينم كادوي فوروغ بانومون




تاريـــــــخ دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ثــاعت22:15 با انگشتانه جـــــــــــــــــوجو

17 تا دانش آمور ..34 تا تك صندلي .. همه اينا در يك كلاس نسبتا بزرگ ! خوب يعني لا تقلب

جاها تنظيم ميشن .. تك صندليه من و سمير در امتداد هم قرار مي گيرد .. ايول گفته و در دل به خنگيه معلم كه جاها رو عوض نكرده نيش خندي مي زنيم

تك تك سوال ها چك مي شود و اوكي مي شوند .. تا اينكه مي رسيم به سوال 2 قسمت سوم .. من جواب پاياني را روي چيك نويس نوشته و ميگيرمش طرف سميرا .. سميرا نگاه مجهولي مي كند ..اين يعني من اين جوابو نياوردم و يعني حالا بشين ببينيم جواب كودوممون درسته 

كل حل رو نوشتم رو كاغذ گرفتم در مقابل ديدگان سمير گرفتم ..يوهو برگشتم ديدم معلم داره با لبخند شيطاني منو نيگا مي كنه ..منم نيشمو باز كردم

اومد بالا سرم : اين دفه ببينم جاتو عوض مي كنم

باز همان نيش باااااااااااز

من همش نيشون مي دادم سميرا دچار هنگيدگي شده بووود .. و باز همان نگاه معلم

من تو دلم : اوووووه اووووووه .. يا قمر بني هاشم .. غلط كردم خداا .. واي خدا پاره نكنه ورقه رو .. واي واي

معلم : جوجو برو ته كلاس

ته كلاس : تعداي تك صندليه خاك گرفته .. چند ماهي مشه هيش كي نشسته روشون

با همان نيش باز رفتم نشستم اونجــــــــــــا .. بعد شنيدي ميگن سنگ پاي قزوين .. همون منم ديگه ! از اونجا هم ول كن نبودم كه .. باز داشتم مي گفتم باز اين معلمه ديد .باز همووون نيش باززززززززز

يك دانه تابلوي نقشه جهان داريم در كلاس .. ماشالا بـــــــــــزرگ .اونو آورد فرت گذاش جلو من :دي بعد فقط كله ي من ديده مي شد .. با همون يه كله هم به قدري تقلب كرديم كه نگووووووو 

همه ي سووووووالات را چك كرديم به اين صوووورت

فوروغ با مهتا

مهتا با سميرا

من با سميرا 

و برعـــــــكس :دي

خوشحال نوشت : ايشالا 20 ميشيم جميعاااااااا 

تجربه نوشت : hichi




تاريـــــــخ یکشنبه هجدهم بهمن 1388ثــاعت22:54 با انگشتانه جـــــــــــــــــوجو

در اتاق باز مي شود .. هانو وارد ميشه.. شالشو گرفته تو دستش و شديدا خشن منو نيگا مي كنه

من: سلامت كو؟؟ خوش گذش؟؟

هانو : امير كيه ؟

من : امير ؟؟ كيه ؟؟

هانو : آره كيه ؟؟؟؟؟؟

من: چه مي دونم ! حتما يه كسي هس ديگه

هانو : ميگم كيه ؟؟؟

من : آخه شووووووونصد تا امير داريم .. كودومو ميگي؟؟

هانو : زهـــــــــ‍ر مار ! بخورن تو سرت

من : اميره چي؟؟

هانو : امير فلاني

من : نمي شناسم

هانو : چطو اون تو رو مي شناسه ؟؟

من : اين ديگه مشكل خودشه كه منو ميشناسه

هانو: تو ام بايد بشناسي

من : مشكلي نداره .. بيارش آشنا ميشيم

هانو : غلط مي كنين

من: خوب نميشيم ..كي هس ايني كه ميگي؟؟

هانو: نشستم با يه دختره خوش خوشكي مي حرفم .. ميگه فاميليت چيه گفتم فلانـــــي..يوهو چشاش برق مي زنه ميگه  با جوجو نسبتي دارين ؟؟ گفتم خواهرمه ! گف امير تو خونه همش ميگه جوجو جوجو.. تو رو از كجا مي شناسه ؟؟

من : آخه من از كجاااااااا بدونم ؟؟

هانو : خواهرش مي گف امير درس مي خونه كه روي تو رو كم كنه

من: لطف داره ..آدم در پوست خودش نمي گنجه وختي دوستان علاقه دارن روشو كم كنن

هانو : دوستان؟؟

من : دشمنان

هانو : خدايي نمي شناسيش؟؟

من : يه كم ديگه هم بپرسي به همه چي اعتراف مي كنمااااا

هانو : مثلا به چي؟؟

من : به اينكه حز اغتشاش گرا بودم و با شخص شخيص اوباما  تماس هاي مشكوك داشتم و ...!؟

هانو مي رود و تـــــــــــق در را مي بندد




تاريـــــــخ شنبه هفدهم بهمن 1388ثــاعت0:37 با انگشتانه جـــــــــــــــــوجو

يك.آقايون تقريبا محترم اگر احيانا در آينده به شغل شريف معلمي روي آوردين و در يك مدرسه ي دخترانه به تدريس پرداختيد

خواهش مي كنم ناگهاني در كلاستان را باز نكنيد شايد اون بيرون تو راهــــــــرو دختري مشغول كف زدن و رقصيدن باشد.. يكي مثل من 

البته اين آقاهه ي مدرسه ي ما در كلاس را ناگهاني باز نكرده بودا ..سميرا جان در كلاسشو باز كرده بود و  در رفته بود ..اونم براي پيدا كردن مجرم مياد بيرون.. به جاي مجرم با بنده كه به طرف نسيم اينا دس ميزدم و مشغول حركات موزون بودم مواجه ميشه 

دو. ديـــــــــــروز تو مدرسمون آش رشته دادن .. نمك نداش ! سميرا رف از آّبدارخونه نمك دزديد ..نون نداشتيم رفته بوديم بدزديم لو رفتيم متاسفانه دست از پا دراز تر برگشتيم . ..تازه ماست هم نداش

يكي از آقايون مدرسه (همون آقاهه كه منو ديد ) يه كاسه ماست به دست گرفته بود و داش مي برد كه كوفت كنن

الهام : بچــــــــــــــــــــــه ها اووووووون ماست دااااااااااااره ..بياااااين 

آخرشم به اين نتيجه رسيديم كه اصن خوشمزه نيس خالي كرديمش تو ســـــــــــطل آشغااال

سه. ديروز با همشيره رفته بوديم خريد .. تو پاساژ داشتيم از پله ها مي رفتيم بالا..منم مثه راديوي شكيته ي متعلق به سال 1330 داشتم حرف مي زدم كه نمدونم يه لحظه چه احساسي بهم دس داد كيفمو بردم بالا و شـــــــــــق انداختمش پايين ..كيف فلك زده هم تيك توك توك پله ها را طي كرد تا رسيد به آخريش

يه نفر : خانوم آرامشتو حفظ كن

اون يكي نفر : كيف چه گناهي داش ؟؟

من تو دلم : آخه چرا اانداختيش؟؟

چهار.سر كلاس ديني داشتيم در مورد يكي از مراجع كه تازگيا فوت شدن بحث مي كرديم

دبير ديني : اين دشمن خدا بود .. خدا ازش نگذره 

دوستان اگه كسي خواس ببينه دوست خداس يا دشمنش بياد پيش معلم ديني ما در عرض دو مين تشخيص ميده .. بزنم به تخته سرشار از استعداده ..خدا بيا ببين بنده هات چه قضاوت بازاري راه انداختن

پنج. بازم سر كلاس ديني ..من و سميرا داشتيم با شور و عشق كتاب شريعتي رو مي خونديم

معلم : چي دارين مي خونين ؟؟

ما : كتاب

معلم : چه كتابي؟

ما : دكتر شريعتي

معلم : نخووووووووونيد بابا اون انحراف اسلامي داره

آره عزيزم تو فك كن شريعتي انحراف داره فقط تو مسلموني ! فقط خوووودت ..تو باش اون خدايي كه آخونداي بچگيات واست ساختن ..بزار ما زندگيمونو كنــــــــــــــــــــــــــيم

شيش. خــــــدا .. بارووون .. شب .. ماه پشت ابرا .. چه حس خـــــــــــــوبي دارم

اعصــــــــاب ندارم نوشت : چرا بعضي روزا و شبا هيش كي حرفاي منو نمي فهمه ؟؟ حتي كسي كه تا روز و شب پيش يكي از بهترينا بوده واسم؟؟




تاريـــــــخ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ثــاعت1:46 با انگشتانه جـــــــــــــــــوجو